تبلیغات
اشعار علیرضاابراهیم پور " گیلانی"
 
 
 
هیچ سیاستی برتر از صداقت نیست

حکایت " یک قَدَم پیش بگذارید " ابوسعید

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 06:06 ق.ظ - شنبه 28 شهریور 1394


                            ... حکایت ...


ابوسعیدابوالخیر در مسجدی سخنرانی داشت.

مردم  از تمام  اطراف روستاها  و شهرها   آمده

 بودند.

جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته

 بودند.

شاگرد  ابوسعید  گفت :

تو را  بخدا  از  آنجایی که هستید  یک قَدَم پیش

 بگذارید .

سپس   نوبت  به   سخنرانی   ابوسعید     رسید.

او از سخنرانی خود داری کرد.
 
مردم که مدت  یک ساعت در مسجد  نشسته  و

 خسته شده  بودند  شروع  به   اعتراض  کردند.

ابوسعید پس از مدتی گفت :

هر آنچه که من    می خواستم   بگویم   شاگردم

به شما گفت ؛

شما یک قَدَم پیش بگذاریدوبه جلو حرکت کنید ،

تا     خدا   دَه     قَدَم    به    شما    نزدیک     شود  .




                "ابوسعید ابوالخیر  "






برچسب ها : اشعارعلیرضاابراهیم پورگیلانی , ابوسعید ابوالخیر , حکایت , داستانک , موعظه , پند , حکایت های عرفانی ,
دسته بندی : حکا یت , حدیث عشق , موعظه , داستان ,
 

مطالب و موضوعات بِکر " ایمان داشتن "

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:04 ق.ظ - یکشنبه 22 شهریور 1394




سرعت آهو 90 کیلومتر درساعت است.
در حالی که سرعت شیر  57 کیلومتر در
ساعت است  .
پس چطور آهو طعمه ی  شیر می شود ؟

ترسِ آهو از شکار شدن باعث می شودکه
او برای سنجشِ فاصله اش با شیر ، مُدام
به پشتِ  سر نگاه کند  و  به خاطرِ  همین
سرعتش بسیار کم   می شود تا  جایی که
شیر می تواند به او برسد  !

یعنی اگر  آهو  به پشتِ  سرش نگاه  نکند
طعمه ی  شیر  نمی شود  !

اگر آهو به سرعتِ خود ایمان داشته باشد
همانگونه که شیر به نیرویش ایمان دارد  ،
هیچگاه  طعمه ی  شیر نمی شود  .

این قصّه ی  خیلی از ما آدم ها  هم هست .
اگر به خودمان ایمان نداشته باشیم
و
در طول زندگی همیشه به  پشتِ سر  نگاه
کنیم و به مُرورِ خاطراتِ گذشته بپردازیم ،
هم از زندگیِّ مان  عقب می مانیم
و
هم آینده را از دست می دهیم  . . .







      "   . . .   "




برچسب ها : علیرضاابراهیم پورگیلانی , مطالب و موضوعات بِکر , داستانک , حرف حساب , ناشناس , سه نقطه... , قصه کوتاه ,
دسته بندی : مطالب و موضوعات بکر , حکا یت , داستان ,
 

حکایت " ابوبکر و عمر " نعمت الله جزایری

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:15 ق.ظ - جمعه 12 تیر 1394



                      ...    حکایت   ...

  
روزی ابوبکر و عمر،  دو طرف حضرت علی(ع)

راه می رفتند.  چون قد آن دو نفر کمی بلند تر از

آن حضرت بود  ، عُمَر  جملاتی را به شوخی و طنز

مطرح کرد و خطاب به حضرت گفت :

اَنتَ فی بَیْنِنٰا کَلنُونِ   <<  لَناٰ  >>   "

یعنی  :

علی  !

تو در میان ما  ، مثل حرف << نون >>

در    <<  لَنٰا  >>  هستی .

حضرت علی(ع) بلافاصله پاسخ داد که  :

"   اِنْ لَمْ اَکُن اَنَا فَاَنتُم    <<  لٰا   >>    "

یعنی :

اگر من  نباشم   ،   شما  چیزی  نیستید  .






منبع :
کشف الاسرار فی شرح الاستبصار
[ نعمت الله جزائری ]
چاپ دارالکتب قم - جلد1/ صفحه 165-164







برچسب ها : حکایت , خاطره , داستان , علیرضاابراهیم پورگیلانی , سخنان ناب , گفتاربزرگان , جملات زیبا ,
دسته بندی : حکا یت , حرف حساب , خاطره , داستان ,
 

موعظه " شفاعت " آیت الله مجتهدی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:05 ق.ظ - شنبه 26 اردیبهشت 1394


این حدیث زیبا را  ؛
آیت الله میرزا احمد مجتهدی تهرانی - ره - نقل
 کرده است ، که شخصی نزد امام جعفرصادق(ع) رسیدو از او پرسید  :



اگر روزی یکی از دوستان  شما گناهی کند  ،  عاقبتش
چگونه خواهد بود  ؟
امام جعفرصادق(ع) در پاسخ به وی فرمودند:
خداوند به او یک بیماری عطا می نماید تا سختی های
آن بیماری کفّاره گناهانش شود.
آن مَرد دوباره پرسید:
اگر مریض نشد چه؟
امام مجدداً فرمود :
خداوند به او همسایه ای بَد می دهد تا او را اذیّت نماید
واین کفّاره گناهانش شود.
آن مَرد گفت:
اگر همسایه بَد نصیبش نشد چه؟
امام فرمود:
خداوند به او دوستِ بَدی می دهد تا وی را اذیّت نماید و
آزار آن دوستِ بَد کفّاره گناهان دوستِ ما باشد.
آن مَرد گفت :
اگر دوست بَد هم نصیبش نشد چه؟
امام فرمود:
خداوند به او همسرِ بَدی می دهد تا آزارهای آن همسرِ بَد
کفّاره گناهانش شود.
آن مَرد گفت:
اگر همسرِ بَد هم نصیبش نشد چه؟
امام فرمودند:
خداوند قبل از مرگ به او توفیقِ تُوبه عنایت می فرماید!
باز هم آن مَرد از روی عِنادی که داشت گفت:
اگر نتوانست قبل از مرگ تُوبه کند چه؟
امام جعفر صادق(ع) فرمودند  :

به   کُوری   چشم    تو  ! 

ما   او   را   شفاعت   خواهیم    کرد  .



برچسب ها : خاطره , داستان , موعظه , آیت الله مجتهدی تهرانی , کتاب شب تنهایی من , علیرضاابراهیم پورگیلانی , جملات قصار بزرگان ,
دسته بندی : خاطره , موعظه , داستان ,
 

داستان " غفلت " سقراط

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:24 ق.ظ - شنبه 29 فروردین 1394



سقراط مردی را دید که خیلی ناراحت بود.
علت ناراحتی اش را پرسید  ؛
شخص گفت  :
در راه می آمدم که یکی از آشنایان را دیدم.
سلام کردم  ،  جواب نداد و با بی اعتنایی و
خودخواهی از من رد  شد  و
گذشت و رفت.  من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم
سقراط گفت: چرا رنجیدی؟
مرد  با تعجب گفت :  خوب معلوم است چنین
رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط  پرسید  :
اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین
افتاده و از درد به خود می پیچد آیا از دست
او دلخور و رنجیده می شدی  ؟
مرد  گفت :  مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود  .
سقراط پرسید  :  به جای دلخوری چه احساسی
می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد  :  احساس دلسوزی و شفقت  ، و
سعی می کردم طبیب یا دارویی به
او برسانم  .
سقراط  گفت  :
همه این کارها را بخاطر آن می کردی که
او را  بیمار می دانستی.
آیا کسی که رفتارش  نادرست  است  ،
روانش  بیمار نیست  ؟
بیماری فکری و  روان نامش  " غفلت " است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به
کسی که بدی می کند و  غافل است
دل سوزاند  و  کمک  کرد  .
پس از دستِ هیچ کس دلخور مشو  ،
و  کینه به دل  مگیر.
آری  ؛
بدان که هر وقت کسی  بدی  می کند در
آن لحظه  بیمار  است  .








حکیم سقراط



برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , نیمایی , رشت , داستان , حکیمانه , حکیم سقراط , سخنان ناب ,
دسته بندی : سخنان ناب , داستان , متن های فلسفی ,
 

داستان " ایاز"

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:30 ق.ظ - یکشنبه 19 بهمن 1393



                     " حکایت "


ایاز ، غلام شاه محمود غزنوی( پادشاه ایران)

در آغاز چوپان بود.  وقتی در دربار سلطان

محمود به مقام و منصب دولتی رسید،

چارق  و  پوستین دوران فقر و غلامی خود

را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود

و هر روز صبح اول به آن اتاق می رفت

و به آنها نگاه می کرد و به دربار می رفت.

و فقر و بدبختی خود را به یاد می آورد و

آنگاه پیش سلطان می رفت. 

او قفل سنگینی بر در اتاق می بست.

درباریان حسود که به او بدبین بودند،  خیال

کردند که ایاز طلاهای دربار  را در اتاق جمع می کند

و یا پول پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمی دهد.

به شاه خبر دادند  ؛

که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش

جمع و پنهان  می کند.

سلطان می دانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری

است  .

اما  گفت  :

وقتی ایاز در اتاقش نباشد بروید و همه

طلاها و پولها را برای خود بردارید.

نیمه شب،  سی نفر با مشعل های روشن

در دست به اتاق ایاز رفتند  .

با شتاب و حرص قفل را شکستند و وارد

اتاق  شدند  .

اما هرچه گشتند چیزی نیافتند  .

فقط یک جفت چارق کهنه و یک دست لباس

پاره آنجا از دیوار آویزان بود.

آنها خیلی ترسیدند  ؛

چون پیش سلطان دروغ زده می شدند.

وقتی پیش شاه آمدند  ،

شاه گفت  :

چرا دست خالی آمدید  ؟

گنج ها  و  پول های که گفتید،  پس کجاست؟

آنها سر های خود را پایین انداختند و

معذرت خواهی کردند  .

سلطان گفت  :

من ایاز را خوب می شناسم،

او مرد راست گو و درستکاری است.

آن چارق و پوستین کهنه را هر روز نگاه میکند

تا به مقام خود  مغرور نشود  .

و

گذشته اش را همیشه به یاد  بیاورد  .






... حکایات پند آموز...




برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , حکایت , ادبی , ایاز , سلطان محمود , داستان کوتاه , موعظه ,
دسته بندی : داستان ,
 

حکایت" بهلول" احمق

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:48 ق.ظ - پنجشنبه 16 بهمن 1393




روزی  هارون الرشید از  بهلول  پرسید  :

تا به امروز  موجودی  احمق تر از   خود  دیده ای  ؟

بهلول  گفت  :

نه  والله ؛

این  نخستین  بار  است  که  می بینم  .








- حکایت کوتاه -




برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , کتاب شب و تنهایی من , پند , بهلول حکایت کوتاه , داستان , رشت , موعظه ,
دسته بندی : داستان , متن های فلسفی ,
 

داستان" واعظ"

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:40 ق.ظ - یکشنبه 12 بهمن 1393




واعظی در منبر همیشه اوقات در اوصاف بهشت

سخن می راند  .

یکی از مستمعین به او اعتراض کرد و گفت :

چرا هیچ وقت از جهنم سخن نمی گویید  ؟

و  همواره بهشت را توصیف می کنید  ؟

واعظ در پاسخ  گفت  :

چون جهنم را به چشم خواهید دید  ،

لذا گفتن  ندارد  ؛

فلذا ما آنچه را که نمی بینید برایتان

نقل و توصیف  می کنیم  .









... حکایات شیرین...



برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , داستان کوتاه , پند , واعظ , موعظه , کتاب شب وتنهایی من , حکایات شیرین ,
دسته بندی : داستان ,
 

داستان " زاهد"

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:02 ق.ظ - شنبه 27 دی 1393




جهانگردی به دهکده ای  رفت تا زاهد معروفی
را زیارت کند.
دید زاهد در اتاق ساده ای زندگی می کند.
اتاق  پر از کتاب بود،
و غیر از آن فقط میز و نیمکتی  دیده می شد .
جهانگرد پرسید  :
لوازم منزلتان کجاست؟
زاهد گفت  :
وسایل و مال تو کجاست؟
جهانگرد گفت  :
من اینجا مسافرم  .
زاهد گفت  :
من  هم  ...








- داستانهای آموزنده -



برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , پند , داستانهای آموزنده , حکایت , پندو حکمت , قصه , داستانک ,
دسته بندی : داستان ,
 

حکایت " گلستان سعدی " شاهزاده

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:05 ق.ظ - جمعه 26 دی 1393



دو شاهزاده در مصر بودند  ،
یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت  .
عاقبت الامر  ؛ آن یکی علامه عصر گشت
و آن یکی سلطان مصر شد.
پس آن توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کرد
و  گفت  :
من به سلطنت رسیدم وتو همچنان در مسکینیت بماندی،
گفت  :
ای برادر  ؛
شکر نعمت باری تعالی بر من واجب است
که میراث پیغمبران یافتم ،
و  تو میراث فرعون و هامون  .
که در حدیث  نبوی (ص)  آمده  ...


من آن مورم که در پایم بمالند
نه زنبورم   که از دستم   بنالند

کجاخود شکراین نعمت گذارم
که   زور    مردم   آزاری   ندارم








_ حکایتی از گلستان سعدی _






برچسب ها : گلستان سعدی شیرازی , ابراهیم پور گیلانى , پند , موعظه , حکایت , داستان , گفتاربزرگان ,
دسته بندی : پند , داستان ,
 

حکایت " کریم خداست "

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:15 ق.ظ - دوشنبه 15 دی 1393




 حکایت

درویشی تهی دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می کرد  چشمش به شاه افتاد و با دست  اشاره ای به او کرد. کریم خان زند  دستور داد درویش را به داخل باغ آورند  ، کریم خان زند گفت. : این اشاره های تو برای چه بود. ؟
درویش گفت  :
نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم  .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
کریم خان زند در حال کشیدن قلیان بود  ؛ گفت چه
می‌خواهی  ؟
درویش گفت  :
همین قلیان  مرا بس است  !
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.
خریدار کسی نبود جز کسی که می خواست نزد کریم خان زند رفته و تحفه برای خان ببرد  !
پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان زند برد.
روزگاری سپری شد.
درویش جهت تشکر نزد خان رفت،  ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره ای بر کریم خان زند کرد
و گفت  :
نه من  کریمم  ،  نه تو  .

کریم  فقط  خداست  ؛


که جیب مرا پر  از پول و سکه کرد و قلیان تو هم سر جایش  هست  ...









... داستانهای حکمت آموز...



برچسب ها : حکایت , ابراهیم پور گیلانى , پند , موعظه , سخنان ناب , داستان , مذهبی ,
دسته بندی : سخنان ناب , داستان , متن های فلسفی ,
 

داستان " آهنگر با معرفت "

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:04 ق.ظ - یکشنبه 14 دی 1393





آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش  عمیقا به خدا عشق می ورزید.  روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،  از او پرسید  ؛ تو چگونه می توانی خدای را که رنج و بیماری نصیبت می کند را دوست داشته باشی  ؟
آهنگر سر به زیر آورد و گفت  :
وقتی که می خواهم وسیله آهنی بسازم،  یک تکه آهن
را در کوره قرار می دهم  سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم  در آید  ،
اگر به صورت دل خواهم در آمد،  می دانم که وسیله
مفیدی خواهد بود  ، اگر نه آنرا کنار می گذارم  .
همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه
خدا دعا کنم  ،
که خدایا  ، مرا در کوره های رنج وبلا  قرار   ده  ،


اما  کنار  نگذار  ...









.. داستانهای عبرت آموز و مذهبی...



برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , احادیث بکر وناب , حرف حساب , پند , داستان , مذهبی , حکایت ,
دسته بندی : پند , داستان , مذهبی ,
 

داستان " ابوریحان بیرونی"

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:05 ق.ظ - سه شنبه 8 مهر 1393



 - داستان- حکایت ؛

 آورده اند که روزی ابوریحان بیرونی به همراه یکی از شاگردانش جهت مطالعه و بررسی ستارگان از شهرمحل سکونتش بیرون شد و در بیابان کنار یک آسیاب بیتوته نمود تا اینکه غروب شد و کمی
هم از شب گذشت،  که آسیابان بیرون آمد و خطاب به ابوریحان
و شاگردش گفت :
که می خواهد درب آسیاب را ببندد،  اگر می خواهد داخل بیایند
همین الان با او داخل آسیاب شوند، چون من گوشهایم نمیشنود و
امشب هم باران می آید،  شما خیس میشوید و نصف شب هم هر
چقدر درب را بزنید من نمی شنوم و شما باید زیر باران بمانید  !
ناگهان شاگرد ابوریحان سخنان آسیابان راقطع کرد و گفت :
مردک چه می گویی؟
اینکه اینجا نشسته بزرگترین دانشمند و ریاضیدان وهمچنین منجم
حال حاضر دنیا است و طبق محاسبات ایشان امشب باران
نمی آید.
آسیابان گفت :
به هر حال من گفتم من گوشهایم نمی شنود و شب اگر درب بزنید من متوجه نمی شوم.
شب از نیمه شب گذشت  ؛
باران شدیدی شروع به باریدن کرد و ابوریحان و شاگردش هرچه
بر درب کوفتند آسیابان بیدار نشد  که  نشد.
تا اینکه صبح شد و آسیابان بیرون آمد و دید  ؛
شاگرد و استاد هر دو از شدت سرما به خود می لرزند!
و هر دو به آسیابان گفتند  :
که تو از کجا می دانستی که دیشب باران می آید  ؟
آسیابان جواب داد ؛
من نمی دانستم  ؛  سگ من می داند  !
شاگرد ابوریحان گفت :
آخر چگونه سگ می داند که باران می آید  ؟
آسیابان گفت :
چون هر شبی که قرار است باران بیاید سگ به داخل آسیاب
می آید تا خیس نشود.
ناگهان صدای ابوریحان بلند شد و گفت  :
خدایا  !
" آنقدر می دانم که می دانم به اندازه یک سگ، هنوز نمی دانم "






// ابوریحان بیرونی \\



برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , کتاب شب وتنهایی من , حرف حساب , ابوریحان بیرونی , داستان , گفتاربزرگان , سخنان بزرگان ,
دسته بندی : داستان , متن های فلسفی , گفتار بزرگان ,
 

آخرین مطالب

» شعر نیمایی و نو " فکر " نیما ( سه شنبه 22 آبان 1397 )
» پند " مرگ " عطار ( جمعه 18 آبان 1397 )
» شعر نیمایی و نو " پدر " سپهری ( چهارشنبه 16 آبان 1397 )
» دل نوشته " بی درنگ " میرزا خانی ( پنجشنبه 10 آبان 1397 )
» مثنوی " درمان " مولانا ( چهارشنبه 9 آبان 1397 )
» سرّمردان خدا " عاقبت بخیر " فاطمی نیا ( دوشنبه 7 آبان 1397 )
» سخنان ناب "همه در توست " مولوی ( یکشنبه 6 آبان 1397 )
» جملات جملات " پاییز " منزوی ( شنبه 28 مهر 1397 )
» سرّمردان خدا "با اویند" محی الدین عربی ( چهارشنبه 25 مهر 1397 )
» شعر نیمایی و نو " تاریکی " لنگرودی ( سه شنبه 24 مهر 1397 )
» حکایت " خودت را بشکن " ... ( یکشنبه 22 مهر 1397 )
» شعر " بهشت " صائب تبریزی ( پنجشنبه 19 مهر 1397 )
» حکایت " صدای شکستن " ... ( شنبه 14 مهر 1397 )
» سخنان ناب " غریب " خَرَقانی ( سه شنبه 10 مهر 1397 )
» داستان " ارزش علامه جعفری ( شنبه 7 مهر 1397 )
 
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ]